Skip Navigation Links
صفحه اول
مقالات
منطقه
میزگرد
تصاویر
آثار
ارتباط باما
 
 
آیکن استنتاج معطوف به بهترين تبيين و توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج(1)
 
 
   رحمت الله رضايي
   اعتقادی - کلامی
جستجو در مقاله چاپ مقاله معرفی به دوستان

چکيده:
استنتاج فرضيه‌‌اي نوعي استدلال است که از سوي چارلز سندرس پيرس در کنار دو نوع استنتاج ديگر يعني قياس و استقراء مطرح شد و بعدا از سوي افرادي چون گلبرت هارمن بسط و توسعه يافت. ائده اصلي آن اين است که ملاحظات تبييني مي‌توانند ما را به استنتاج نتيجه‌اي رهنمون شوند که قبل از آن به صورت فرضيه قابل طرح بود و در صورت صحت اين نتيجه، شواهد و قرائن نيز بهتر تبيين مي‌گردند. امروزه افراد بسياري در قلمرو‌هاي گوناگون آن را به کار مي‌برند كه از آن جمله در معرفت شناسي و توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج است.
معرفت شناسان، در مورد عالم خارج با سه مسأله اساسي روبرو هستند که عبارتند از وجود عالم خارج، معرفت ما به آن و معيار ارزيابي معرفت. برخي از فيلسوفان اخيرا در جهت حل اين مسايل به شيوه‌اي متوسل شده‌اند که معروف به استنتاج معطوف به بهترين تبيين است و اين شيوه را شکلي از استنتاج فرضيه‌اي دانسته‌اند.
اما اين شيوه جديد استنتاج نيز با سه پرسش اساسي مواجه است: توصيف، تبيين و توجيه. مشکل اول به چيستي هويت آن باز مي‌گردد، مشکل دوم علل برتري آن را (که در عنوان فوق مأخوذ است) بيان مي‌دارد و مشکل سوم، به دلايل اثبات و توجيه آن ارتباط پيدا مي‌کند.
نويسنده با نگاهي به تفاسير مختلف اين شيوه از استنتاج، بر آن است تا پاسخي به پرسشهاي فوق يافته و در ادامه به نحوي رويکرد علي تبيين را تقويت نمايد و از اين رهگذر، کارآمدي آن را در توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج مورد ارزيابي قرار دهد.

کليد واژه‌ها:
استنتاج فرضيه‌اي، استنتاج معطوف به بهترين تبيين، توجيه، مسأله معيار، انسجام گرايي، نسبيت گرايي، عليت، برهان.

مقدمه
همه در مسايل زندگي گاه با حوادثي مواجه مي‌شويم که وقتي در کنارهم قرار مي‌گيرند، مسأله خاصي را اثبات مي‌کنند. مثلاً روزي ممکن است به هنگام ورود به خانه، درب خانه را باز ببينيم (در حالي که علي القاعد بسته است). در اين وضعيت اندکي مشکوک مي‌شويم. همينکه وارد خانه مي‌شويم، در‌مي‌يابيم که ناآشنايي در غياب ما وارد خانه شده است. وقتي مي‌بينيم که وضع ظاهري خانه بهم خورده است، تشويش ما بيشتر مي‌شود. زماني که در کمد را شکسته مي‌يابيم، فرضيه دزد افزايش مي‌يابد. اگر مثلاً برخي از اشياء گران قيمت را نيابيم، فرضيه‌ دزد قوت افزون‌تري مي‌گيرد. در اين صورت، بي‌ترديد به سراغ پليس خواهيم رفت تا دزد را بيابد.
به راستي، چه چيزي ما را مطمئن ساخت تا فرضيه دزد را بگيريم؟ پاسخ روشن: کنارهم گذاشتن قرائن و شواهد. اگر فرد فرضي بازهم بنيشند و احتمالات ديگر را مطرح نمايد (در صورتي که عقلا قابل اعتبار نباشد)، بي‌ترديد خلاف عرف نوعي جامعه عمل نموده و در خور مزمت است.
در مسايل حقوقي، وقتي گارآگاهان با صحنه جنايتي مواجه مي‌شوند، فرضيات گوناگوني را متصور مي‌دانند اما معمولاً يك يا چندتاي از اين فرضيات را مي‌گيرند و بقيه را رها مي‌كنند. حال با توجه به فرضيه خاصي، سعي مي‌كنند دلايل و قرائن كافي بر لَه همان فرضيه بيابند. اين دلايل با اينکه تاكنون قطعي نيستند اما سازگاري و هماهنگي آن فرضيه با قرائن مذكور، كارشناس مسايل جنايي را به صحت و درستي فرضيه مذكور رهنمون مي‌شود و از همين جا اين را نيز درمي‌يابد كه دلايل مذكور درست بوده‌اند. و اگر احياناً عدم هماهنگي ميان آنها را به دست آورد، نه تنها به اين نتيجه مي‌رسد كه فرضيه مذكور نادرست است، بلکه مضافاً عدم صحت و درستي آن قرائن هم كشف خواهد شد. در اينگونه موارد، تبيين اهميت خاصي مي‌يابد و رويهمرفته بهتر مي‌توانند قانع کننده باشد.2
نمونه ديگر آن اخترشناسي است. در اوايل قرن گذشته اخترشناسان تنها به وجود هفت سياره عُطارِد، زهره، زمين، مريخ، مشتري، زُحل و اورانوس علم داشتند. آن‌ها مشاهده نمودند كه مدار سياره اورانوس دقيقاً مطابق محاسبات آن‌ها نبود. اين مسأله‌اي بود كه مي‌بايست تبيين شود. اين مسأله برخلاف انتظار آن‌ها بود و اين نيز ضرورت تبيين آن را ايجاب مي‌كرد. آن‌ها استدلال مي‌‌كردند كه اگر سياره هشتمي ورايي اورانوس وجود مي‌داشت كه تا بحال مشهود نبوده، تأثير گرانشي آن سياره هشتم بر روي اورانوس، مداري را كه آن‌ها في‌الواقع مشاهده مي‌كردند بخوبي تبيين مي‌كرد. آن‌ها وجود چنين سياره را مفروض مي‌گرفتند و سرانجام از طريق تلسكوپ قدرتمندي، آن را در همان جايي مشاهده نمودند كه انتظار داشتند مي‌بايست باشد. اين سياره هشتم نپتون (Neptune) بود.3
به عقيده برخي از فيلسوفان، مثال‌هاي فوق، مصاديق از استنتاج‌هايي هستند که در قالب هيچ يک از استنتاج‌های شناخته نمي‌گنجند، بلکه شيوه‌اي است جديد و اگر چنين شيوه‌اي را نپذيريم، مثال‌های فوق قابل توجيه نخواهند بود.
به نظر آنان، با بررسي اجمالي تاريخ علم قرائن و شواهد فراواني مي‌توان براي اين شيوه از استنتاج به دست آورد. زيرا از اين شيوه نه تنها در دانش‌هاي گوناگون علوم تجربي، که در توجيه تجارب ديني و حتي اثبات وجود خداوند و اثبات حقانيت موضع رئاليستي، متوسل شده‌اند و امروزه معمولا با نام «استنتاج معطوف به بهترين تبيين» (inference to the best explanation) در ميان فيلسوفان از شهرت خاصي برخوردار است. از جمله مواردي که به آن تمسک مي‌جويند، اثبات جهان خارج و توجيه گزاره‌هاي مربوط به آن مي‌باشد که عنوان نوشته حاضر است.
ائده اصلي اين شکل از استنتاج آن است که ملاحظات تبييني مي‌توانند ما را به استنتاج نتيجه‌اي رهنمون شود، همانگونه که دانشمندان از شواهد موجود، فرضيه‌اي را استنتاج مي‌کنند که در صورت صحت، مي‌توانند آن فرضيه را بهتر تبيين نمايند.4 اين شيوه از استنتاج علي رغم وضوح ظاهري و کاربردهاي گسترده آن، با پرسشهاي سخت و دشواري مواجه است، پرسشهايي که برخي را واداشته است تا عملا اظهار عجز نمايند.5 از آن ميان مي‌توان به اين پرسشها اشاره نمود: استنتاج فرضيه‌اي چيست و تبيين بهتر کدام است؟ ملاک برتري يک استنتاج بر ديگر اشکال آن کدامند؟ اين شيوه چه نسبتي با برهان دارد؟ آيا اين شيوه نوعي انسجام گرايي نيست؟ آيا اين شکل از استنتاج مي‌تواند معياري درباره صحت توجيه گزاره‌هاي عالم خارج ارائه نمايد؟ سرانجام اينکه در صورت صحت، آيا مي‌توان از تلازم آن با صدق سخن به ميان آورد يا نه؟
به تعبير ديگر، اين نوع استنتاج به قول ليپتون (Lipton) با دو مشکل مواجه است: مشکل توصيف و مشکل توجيه.6 مشکل توصيف، خود، به دو مشکل ديگر قابل تجزيه است: چيستي استنتاج معطوف به بهترين تبيين و ملاک برتري تبييني بر تبيين ديگر. لذا مي‌توان گفت اين مسأله با سه مشکل مواجه است: توصيف، تبيين و توجيه. درباب چيستي اين نوع استنتاج، که مشکل توصيف است، ديدگاه‌هايي مطرح است که به آنها خواهيم پرداخت. در بحث تبيين که به ملاک برتري يک تبيين بر تبيين ديگر مربوط مي‌شود، نزاع بر سر آن است که چه چيزي موجب برتري تبييني بر تبيين‌هاي ديگر مي‌شود. در اين باب نيز ديدگاه‌هايي مطرح است (که بعدا به آنها اشاره خواهيم کرد).
مشکل توجيه به ميزان اعتبار و دلايل مؤيد اين شکل از استنتاج باز مي‌گردد. برخي از معتقدان به اين روش صحت آن را بديهي دانسته و برخي هم، همانند صحت و اعتبار منطق سنتي، کوشيده‌اند شهود را ملاک برتري آن قلمداد نمايند و برخي هم دلايلي بر آن اقامه نموده‌اند که از جمله، کارآئي آن در برخي موارد باشد، مثل اثبات جهان خارج، توجيه گزاره‌هاي مربوط به آ‌ن و ارائه روشي براي توجيه آنها.
از سوي ديگر، اين شيوه از آنجا با معرفت شناسي ارتباط پيدا مي‌کند که معرفت شناسان معاصر نوعاً معتقداند که توجيه باورهاي مربوط به عالم خارج از طريق ارائه ادله صورت مي‌گيرد اما اين ادله لزوما ادله قياسي نيستند، که شيوه‌اي است مقبول، بلکه مي‌توانند استقرائي باشند و آنچه در معرفت شناسي معاصر معمول است، همين توجيه استقرائي است.7 زيرا موضوع آن، دانش‌هاي تجربي و پسيني (a posteriori) است.8 در اينجا استقراء با همان معضلي مواجه است که علوم مواجه بود. لذا عده‌اي اخيرا به عنوان بديل استقراء از شيوه فوق در اثبات و توجيه باورهاي مربوط به عالم خارج استفاده نموده‌اند
اما صعوبت بحث‌هاي فوق و ناتواني در پاسخ به پرسشهاي مذکور، موجب گرديده جمعي با آن مخالفت ورزند. متفکراني همچون ون فراسن (van Fraassen )، فاين (Fine )، نانسي کارترايت (Nancy Cartwright) و عموم آنتي رئاليست‌ها (anti- realist) همين نگرش را داشته و نقدهاي جدي بر آن وارد نموده‌اند.
آنچه مي‌آيد، نگاهي است به تلاشهاي صورت گرفته در جهت يافتن پاسخي به پرسشهاي فوق. از اين رو، ضرورت دارد نخست ماهيت تبيين و ساختار اين نوع استنتاج، که به توصيف اين رويکرد ارتباط پيدا مي‌کند، بازگو گردد و بعد به علت يا علل برتري آن، که در عنوان اين استنتاج قيد گرديده، اشاره شود. بحث پاياني به کارآيي آن در خصوص توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج و اشاره به برخي نقدهايي که از سوي منتقدان آن مطرح شده‌اند، اختصاص يافته است. در نهايت به ارزيابي کلي اين شيوه از استنتاج خواهيم پرداخت.

استنتاج فرضيه‌اي
در چند قرن اخير، پيشرفت سريع و بي‌وقفه دانش تجربي چنان بوده که چشم پوشي از آن امکان نداشت. اين سرعت حيرت آور، از سويي، قابل انکار نبود و از سوي ديگر، بسياري را واداشته است تا به كشف رمز و راز آن بپردازند. در اين تکاپو همه دريافتند که روش منطقي آن معمولا منحصر در استقراء است. ولي استقراء بعد از هيوم با معضلات لاينحلي مواجه گرديد و حل اين مسأله به دغدغه اصلي بسياري تبديل گرديد اما علي رغم همه تلاشها در جهت ترميم آن، به آساني نمي‌شد به آن متوسل شد. ‌
هيوم مي‌گفت که استنتاج يا قياسي است يا استقرائي. از آنجا که، به عقيده او، استنتاج استقرائي چون دليل قياسي ندارد، فاقد اعتبار است و نمي‌تواند مفيد قطعيت باشد. اما پيرس اين حصر را نپذيرفت و، به زعم خود، توانست راهي براي رهايي از اين معضل بيابد. وي معتقد بود که نوعي از استنتاج داريم که غير از اين دو قسم است و آن استنتاج «فرضيه‌اي»(abduction) است.9 بنابراين، ما سه نوع استتاج داريم: استنتاج قياسي، استقرائي و استنتاج فرضيه‌اي. از آن تاريخ به بعد بود که اين روش بسط و گسترش يافت و به عنوان استنتاج معطوف به بهترين تبيين شناخته شد.
در اين ارتباط ديدگاه‌هايي مطرح است. برخي برآنند که تمام انواع استنتاج استقرائي و فرضيه‌اي به استنتاج معطوف به بهترين تبيين باز مي‌گردند.10 برخي ديگر، برآنند که آنها تفاوتهايي دارند. برخي نيز گام فراتر نهاده حتي مدعي‌اند که هر نوع اشکال استنتاج معتبر و موجه نهايتا به استنتاج معطوف به بهترين تبيين بازمي‌گردد. 11
همانگونه که از مثال‌هاي آغازين اين نوشته و مثال‌هاي مورد استفاده در استنتاج معطوف به بهترين تبيين پيدا است، صورت اين استدلال را مي‌توان متفاوت از اشکال سنتي قياس و استقراء ترسيم نمود. در اين شيوه از استنتاج، ابتدا نتيجه به دست مي‌آيد، آنگاه مقدمات آن ذکر مي‌شود.12 به عبارت ديگر، در ابتدا فرضياتي شکل مي‌دهيم و بعد سعي مي‌کنيم براساس آن باورهايي را به دست آوريم، باورهايي که در ابتدا از احتمال اندکي بهره‌مند هستند، اما سازگاري و توان پاسخ دادن آن به چراهاي آن فرضيه و در کنارهم نشاندن جميع داده‌ها، هم مي‌تواند فرضيه مذکور را استحکام بخشد و هم احتمال صحت خود آن باورها را افزايش دهد. از همين امر مي‌توان دريافت که چرا به آن استنتاج «فرضيه‌اي» گفته‌اند و گاه به آن استنتاج فرضي ـ قياسي نيز مي‌گويند.
بنابراين، تفاوت اين شكل از استنتاج با استنتاج قياسي در آن است كه در قياس ابتدا مقدمات ذکر مي‌شود و بعد براساس آنها نتيجه‌اي استخراج مي‌گردد. اما در استنتاج فرضيه‌اي، نتيجه‌ به صورت احتمالي مفروض دانسته مي‌شود و براساس آن، شواهد و قرائني جستجو مي‌گردد. در صورت يافت چنين شواهدي، پژوهشگر به اين نتيجه مي‌رسد که هم آن فرض درست است و هم دلايل مذکور را به درستي تحصيل نموده است.
اين شکل از استنتاج با استقراء يا «استنتاج به کمک شمارش ساده» (induction by simple enumeration) نيز تفاوت‌هايي دارد. در استقراء معمولي پژوهشگر صرفا به دنبال تعميم است و اين هدف را با استقصاء در موارد جزئي اندک و محدود به دست مي‌آورد. در حالي که در استنتاج مورد بحث، عکس آن است، يعني قبل از بررسي موارد جزئي، تعميم حاصل شده است، دومين تفاوت آن با استقراء در اين است که در شيوه فوق، گستره وسيع از داده‌ها مورد توجه قرار مي‌گيرد که به نوعي کل نگري منتهي مي‌شود و در صورت صحت فرضيه‌ مذکور، اين کار به وحدت بخشي جميع آنها مي‌انجامد در حالي که در استقراء معمولا بررسي تمام موارد صورت نمي‌گيرد. سومين و مهم‌ترين تفاوت آن با استقراء شايد در اين باشد که وي علاوه بر تعميم، به دنبال تعليل نيز هست. بنابراين، به لحاظي مي‌توان ميان اين نوع از استنتاج و أشکال متعارف آن تفاوتهايي را تصوير نمود. اما اين مقدار نمي‌تواند ما را به ماهيت و چيستي اين نوع استنتاج رهنمون شود. بنابراين، درک ماهيت آن توضيح بيشتري مي‌طلبد.

تبيين
در تعريف و ماهيت «تبيين» ديدگاه‌هاي مختلفي ابراز شده است. اما فيلسوفان عموماً معتقدند كه تبيين در مقابل توصيف است. از اين رو، معرفت تبييني (explanatory knowledge ) را در مقابل معرفت توصيفي (descriptive knowledge) قرار مي‌دهند. ارسطو معرفت توصيفي را به معرفت به اين كه چيزي بدين قرار است، توصيف نمود، در حالي كه معرفت تبييني، معرفت به اين است كه چرا چيزي بدين قرار است. لذا تبيين را پاسخ به نوع خاصي پرسش از چرايي توصيف نموده‌اند (هر چند برخي پرسشها از چرايي مستلزم تبيين نيستند بلكه مستلزم توجيه معرفتي‌اند).13 بنابراين، از آنجا كه تبيين عموماً در پاسخ به سؤالي مي‌باشد كه درپي يافتن علت مسأله است، مي‌توان آن را به بيان چرايي تعريف نمود. و به تعبير موزر، تبيين در حقيقت «فهم پذير»‌ (understandablity) نمودن يک مسأله است.14 وقتي مسأله‌اي تبيين مي‌گردد، به واقع از صعوبت آن کاسته شده، فهم و پذيرش آن سهل‌تر مي‌نمايد.
لذا اگر پرسش از چگونگي وقوع مسأله‌اي باشد، در اين صورت، پاسخ به ذكر علت يا علل مسأله نخواهد بود؛ بلكه پاسخ به توصيف و بيان چگونگي وقوع آن مسأله است. اما اگر پاسخي به پرسش از چرايي امري باشد، معرفت تبييني تلقي مي‌شود. بنابراين، دلايلي که کارکردشان توصيف است، معرفت ارائه مي‌نمايند در حالي که دلايل تبييني كاركردشان تبيين است. همين تفاوت موجب شده است تا برخي مدعي شوند که‌ نمي‌توان به آنها دلايل معرفتي اطلاق نمود.15 طبق اين تفسير، دلايل معرفتي منحصر مي‌شوند به دلايل توصيفي. زيرا دلايل تبييني حاكي از صدق و كذب نيستند و هر آنچه بيانگر صدق و كذب نباشد، معرفتي نخواهد بود. پس دلايل تبييني معرفت نيستند. دلايل اقتصادي و زيبا شناختي را نمونه‌هاي از اينگونه دلايل مي‌دانند.
البته اين در حالي است كه به تبيين نيز گاهي معرفت اطلاق نموده، مي‌گويند كه معرفت تبييني و توصيفي، هردو، زير مجموعه معرفت گزاره‌اي(propositional knowledge) هستند.16 لذا مي‌توان به تبيين نيز معرفت اصطلاحي، يعني باور صادق موجه، اطلاق نمود که از آن به معرفت گزاره‌اي نيز ياد مي‌کنند. از اين رو، به نظر مي‌رسد تمايز فوق ميان ادله معرفتي و ادله تبييني، معرفتي دانستن يکي و غيرمعرفتي دانستن ديگري، بي‌وجه باشد، (مگر اينکه منظور از «معرفت»‌معناي ديگري باشد). به هرحال، آنچه به دست آمد اين است که تبيين، يعني پاسخ دادن به چراهاي يک مسأله و اين با معرفتي بودن آن منافاتي ندارد.

رويکردهاي تبيين
براي تبيين انواعي ذکر نموده‌اند که از آن جمله مي‌توان به اين موارد اشاره نمود: تبيين علّي و تفسيري. تبيين علّي را نيز به آماري (ststatistical)، خدمتي (functional)، ساختاري (structural) و مادي ـ معيشتي تقسيم كرده‌اند.17 تفاوت اين اقسام ناشي از كاركرد متفاوت و مقاصد گوناگون آنها است. بدين معني كه گاه موضوع تبيين امور روانشناسانه است، به اين نوع تبيين، تبيين روانشناسانه مي‌گويند؛ زماني ديگر، موضوع تبيين، امور فيزيكي است و يا از داده‌هاي آن بهره مي‌برد، به آن، تبيين فيزيكي مي‌گويند و گاه تبيين راجع به مسأله‌اي تاريخي است که در اين صورت به آن تبيين تاريخي مي‌گويند و هكذا. از ميان اقسام فوق، آنچه به بحث ما ارتباط دارد، تبيين علّي و آماري است و گويا بقيه اقسام از همين منظر به نوعي به اين دو قسم باز مي‌گردند. لذا نمي‌توان گفت كه اين اقسام تفاوت‌هاي ماهوي داشته و انواع جداگانه محسوب مي‌شوند. تنها اين ادعا از نظر منطقي قابل توجيه است که تبيين عل‍ي و آماري قسيم همديگر بوده و تفاوت‌هايي باهم دارند. زير تبيين آماري به نوعي به استقراء باز مي‌گردد (قبلا به برخي تفاوت‌هاي آن اشاره نموديم) اما عمده نزاع در مورد تبيين علي است. لذا آنچه مي‌تواند مورد بحث باشد، اين است که آيا شيوه فوق، به استقراء منتهي مي‌شود يا نمي‌شود.
همانگونه که قبلا گفتيم، تبيين معمولا در مقابل توصيف قرار مي‌گيرد. فيلسوفان در پاسخ به اين پرسش که چه امري يا اموري موجب مي‌شود برخي دلايل تبيين تلقي شوند و برخي ديگر تفسير و توصيف، و به عبارت ديگر، کارکرد تبيين چيست، سه نوع پاسخ داده‌اند که اينک به اختصار متذکر مي‌شويم.
1. رويکرد استنتاجي تبيين
براساس اين ديدگاه، تبيين نوعي از استدلال است و در واقع، تبيين ذکر قوانيني است که مقدمات استدلال را تشکيل مي‌دهند و آنچه تبيين مي‌شود (axplanadum)، نتيجه طبيعي اين مقدمات است. مثلا:
1. سقراط انسان است،
2. هرانساني فاني است،
نتيجه مي‌دهد که:
سقراط فاني است.
طبق اين نظريه، تبيين نوعي استنتاج منطقي معتبر تلقي مي‌شود که براي دانستن درستي آن، بايد فهميد که آيا براساس منطق سنتي از اعتبار کافي برخوردار است يانه. براي اين منظور، بايد حاوي دست کم يک مقدمه کلي باشد که بيانگر قوانيني است. لذا يک تبيين در صورتي مي‌تواند معتبر تلقي شود که مشتمل بر شرايط منطقي باشد که استنتاج از آن برخوردار است يعني ويژگي صوري، ساختاري و محتوايي. حال، اگر تبييني از اين شرايط برخوردار باشد، مي‌تواند استنتاج محسوب شده و از اعتبار برخوردار گردد. اين تفسير مؤيد نظر آناني است که معتقداند ميان دلايل تبييني و امر تبيين شده، همان رابطه‌اي است که ميان مقدمات برهان و نتيجه آن است يعني نوعي رابطه تلازمي و استنتاجي ميان آنها برقرار است. لذا مي‌تواند به استنتاج برهاني فروبکاهد و علاوه بر آن، همان ساختاري را دارا باشد که برهان دارد.
2. رويکرد علي تبيين
تبيين در واقع توصيف علل گوناگون يک پديده است. وقتي مي‌خواهيم پديده‌اي را تبيين نماييم، اطلاعاتي را درباره عللي که منجربه پديد آمدن پديده‌اي شده است، ذکر مي‌کنيم. طبق اين تفسير، کارکرد تبيين، تعليل است.
از ويژگيهاي تبيين پيش بيني را شمرده‌اند. وقتي به پرسشها در مورد چرايي يک مسأله پاسخ داده ‌شود، در حقيقت آن مسأله تعليل گرديده است. از آنجا که کشف رابطه عليت امکان پيش بيني را ميسر مي‌سازد، مي‌توان گفت که تعليل به پيش بيني مي‌انجامد. درعين حال، مواردي نيز هست که در آنها تبييني صورت مي‌گيرد بدون اين که پيش بيني نمايد. حال اگر تبيين همواره به پيش بيني مي‌انجامد، اين موارد را چگونه مي‌توان توجيه نمود؟ مثلاً:
سفليس، يك علت (لااقل به اين معنا كه شرط ضروري و مهمي است) براي فلج نسبي است. لذا سفليس مي‌تواند وقوع فلج نسبي را تبيين نمايد اما وقوع آن را تضمين نمي‌كند، حتي محتمل نمي‌سازد و بدين ترتيب، نمي‌تواند فلج نسبي را پيش‌بيني كند.18
اما به نظر مي‌رسد اين اشکال از آنجا ناشي شده است که تفکيک ميان معناي عام عليت و معناي خاص آن صورت نگرفته است.19 گويا منظور از تعليل در اين کاربرد، مطلق رابطه عليت است به نحوي که هر نوع وابستگي (حتي عليت ناقصه و شروط) را شامل مي‌گردد، چنانکه در مثال فوق تصريح شده است. اگر منظور از تعليل اينگونه باشد، حق آن است که تبيين همواره به پيش بيني نمي‌انجامد. زيرا پيش بيني در صورتي ممکن خواهد بود که عليت تامه و انحصاري امري تحصيل گردد. فقط در اين صورت است که مي‌توانيم به قانون کلي تلازم ميان علت خاص و معلول آن دست مي‌يابيم، در غير آن، ممکن است علل ديگري هم دخيل باشند که با نبود يکي از آنها، معلول هم نخواهد بود.
مشکل ديگر آن است که در مواردي تبيين است بدون اين که سخني از عليت باشد. حال اگر تبيين همان تعليل است، در هرجا که تبييني صورت گرفته است، بايد بتوان عليتي هم يافت. در حالي که اينگونه نيست. مثلا تبيين‌هاي درباب رياضيات و منطق، هيچ يک تبيين‌ علِّي نيستند. بعلاوه، برخي از تبيين‌ها تنها به نحوة كاركرد اشياء مربوط مي‌شوند، بدون اين كه علل اين نحوه از كاركرد آن‌ها را مشخص نمايد. في‌المثل ممكن است دستورالعملهاي رايانه جديد شما، با اصطلاحات مفيد، نحوة كاركرد سيستم چندرسانه‌ي آن را تبيين نمايد بدون اين كه چرايي اين كاركرد آن را مشخص كند. از اين رو، اين دستورالعملها تبيين غيرعلِّي ارائه مي‌دارند.20
به نظر مي‌رسد اين مشکل نيز از آنجا پديد آمده است که ميان تبيين تعليلي و تبيين تفسيري تمايزي صورت نگرفته است. زيرا همانگونه که قبلا هم يادآور شديم، نوعي از تبيين در واقع، همان تفسير و توصيف است و اين اشتراک در اسم باعث مي‌شود تا هر تبييني به تعليل فروکاسته شود در حالي است که چنين ملازمه ميان تعليل و تبيين وجود ندارد، همچنانکه از مثال فوق به دست مي‌آيد. در ثاني، منظور از عليت، عليت خارجي نيست، بلکه معناي عام آن است که شامل عليت تحليلي و ذهني هم مي‌شود. عليت منطقي و رياضي عموما اينگونه است. در مثال فوق، اگر هم منظور از «تبيين»‌ تعليل باشد، مي‌توان گفت معناي عام آن مقصود است.
3. رويکرد تجربي
تبيين در واقع اطلاعاتي است که بيان مي‌دارد که احتمال صدق پديده‌اي بر رقباي‌ آن، بيشتر است. آنچه مي‌تواند اين خصيصه را تبيين نمايد، بستري است که در آن اين پرسش مطرح شده است، نه استنتاج فوق. فراسن که خود، از آنتي رئاليست‌ها مي‌باشد، موضع خودش را «تجربه‌گرايي سازنده» (constructive empirism) مي‌نامد.21 وي معتقد است که تنها مي‌توان گفت اين شيوه از کفايت تجربي برخوردار است به اين معنا که تنها در امور تجربي کارائي دارد اما از پديده‌هاي مشهود نمي‌توان به پديده‌هاي نامشهود نقبي باز نمود و احکام آنها را تعيين کرد. برخي ديگر از آنتي رئاليست‌ها نگرشهاي متفاوت دارند (که اکنون مجال ذکر آنها نيست). قدر مشترک تمام آنها اين است که شيوه مذکور توان استنتاج امور کلي و نامشهود را ندارد و اين نوع رويکرد، در واقع انکار آن است.
به نظر مي‌رسد نگراني عمده آنتي رئاليست‌ها همين است که در مواردي تبيين صورت مي‌گيرد، بدون اينکه پيش بيني انجام شود؛ در مواردي پيش بيني مي‌شود اما ناکام از آب درمي‌آيد و در مواردي، ادعا مي‌شود که بهترين تبيين است، اما در حقيقت بدترين تبيين است. روزگاري فرضيه زمين محوري از همين تبيين برخوردار بود يعني تمام قرائن و شواهد به نفع آن بود اما ديديم که خلاف واقع در آ‌مد و در مواردي چه بسا بدترين تبيين باشد. از آنجا که شيوه فوق در موارد بسياري ناکارآمد است، نمي‌توان بر آن اعتماد نموده‌، آن را معتبر تلقي کرد.
بنابراين، اگر منظور از تبيين، تفسير سوم باشد، نمي‌توان از اين روش انتظار نتيجه مطلوب را داشت. بلکه آنچه به دست مي‌آيد همان است که از استقراء حاصل مي‌شود. در نتيجه به همان اشکالاتي مبتلا خواهد بود که استقراء مبتلا است، چنانکه هارمن مي‌گويد.22 اما در خصوص دو تفسير نخست آن، چند نکته درخور توجه است. اولا، به طور کلي مي‌توان گفت که تمايز ميان تعليل و توصيف و به دنبال آن، طرح اين سخن که علم (science) درپي توصيف است نه تعليل، بيشتر برخواسته از نگرش پوزيتيويستي است. لذا اگر کسي ملتزم به توصيه تجربه گرايي افراطي نباشد، مي‌تواند مدعي شود که در قلمرو علوم نيز مي‌تواند به دنبال تعليل بود، همانگونه که بسياري هستند.23 بنابراين، در قلمرو دانشي که علم خوانده مي‌شود، مي‌توان درپي يافتن علل پديده‌اي بود و اينگونه نيست که تنها در فلسفه و مابعد الطبيعه، انسان به دنبال يافتن علل و اسباب امور باشد.
مسأله ديگر آن است که آيا مي‌توان مدعي شد تبيين برهاني، تبيين علي نيست يا نمي‌توان؟ و آيا پيش بيني مختص به تبيين علي است؟ به نظر مي‌رسد پاسخ به هردو پرسش منفي باشد. درباب برهان، همانگونه که برخي از منطقدانان و فيلسوفان مسلمان مي‌گويند،24 ميان مقدمات و نتيجه آنها نوعي رابطه علي و معلولي برقرار است، هرچند رابطه علي آنها از نوع رابطه علي خارجي نيست (مگر اينکه کسي به تمايز ميان رابطه علي و استلزامات عامه معتقد باشد و مدعي شود که نوع اخير هيچ ربط و نسبتي با عليت ندارد). مدار تقسيم برهان به «برهان إن» و «برهان لم» عليت ميان اجزاء برهان است.25 بنابراين، تبيين علي و برهاني مي‌توانند قابل جمع باشند. اما در خصوص پرسش دوم نيز جواب منفي است، به آن دليل که پيش بيني در برهان نيز ممکن است. وقتي انسان دو مقدمه برهان را بپذيرد، بخصوص مقدمه کلي آن را، به نحوي مي‌تواند نتيجه را به دست آورد.26 اشکالات مطرح شده بر شکل اول، بخوبي بيانگر همين امر است.27 بنابراين، دو ديدگاه نخست را به نوعي مي‌توان به ديدگاه واحد فروکاست. يعني تبيين علي و استنتاجي نوع واحد از استنتاج هستند. تبيين علي، از همان ساختاري برخوردار است که برهان برخوردار است، چون در آن نيز از مقدمه کلي که تلازم ميان علت و معلول باشد، همانند برهان، استفاده مي‌شود. بنابراين، هر شکلي از استنتاج معتبر به ناچار به نوعي بايد به برهان برگردد. شايد منظور هارمن از اين سخن که هر شکلي از استنتاج معتبر به استنتاج معطوف به بهترين تبيين باز مي‌گردد (که قبلا به آن اشاره نموديم)، به همين معنا است که اگر چنين باشد، بي‌گمان درست خواهد بود. ديدگاهي که اخيرا ابراز گرديده، مي‌تواند مؤيد همين نظر باشد. در اين ديدگاه، قانونيت و مشروعيت اين روش مسلم است، آنچه مي‌تواند مورد بحث باشد، کارآئي و کارآمدي آن است که به مباني معرفتي مورد قبول فرد وابسته است.28 اگر کسي به قانون علي و معلولي متعهد نباشد يا آن را بپذيرد اما نه در امور فيزيکي و بيروني، مي‌تواند استنتاج فوق را ناکارآمد تلقي نمايد. بنابراين، آنچه عمدتا مورد نزاع است، کارآمدي آن است نه اصل اعتبار منطقي آن.
به هرحال، تا اينجا به اختصار چيستي استنتاج فوق را بازگو نموديم. اينک بجاست به مسأله دوم اين بحث که ملاک برتري تبييني بر تبيين ديگر بود، اشاره نماييم.
تبيين بهتر:
نمي‌توان انکار کرد که در مواردي از يک پديده چند گونه تبيين وجود دارد و چه بسا برخي از اين تبيين‌ها، تبيين وهمي و خيالي بوده، يا دست کم، تبيين خلاف واقع‌اند، در حالي که ممکن است ما آنها را واقعي بپنداريم. در اينگونه موارد وظيفه چيست؟ همچنانکه در مورد مشکل دوم توصيف استنتاج معطوف به بهترين تبيين گفتيم، مي‌توان اين پرسش را طرح نمود که ملاک برتري تبييني بر تبيين ديگر چيست؟
معتقدان به اين روش معيارهاي بسياري را متذکر شده‌اند که مي‌توان به اين موارد اشاره کرد: عميق بودن، جامعيت، يعني شمول قلمرو بيشتر، سادگي29، قدرت وحدت بخشي،30 دوري نبودن، استعجالي نبودن (ad hoc)، مرتبط بودن تبيين، عاري از ابهام بودن آن، قابل اعتماد بودن، عاري از فرض زايد، يعني رعايت اسطره اُكام، سازگاري با نظرية خوش ساخت،31 وحدت بخشي پديده‌هاي به ظاهر جدا و بي‌ارتباط.32 برخي هم، قياس پذيري (analogy)33 را بر موارد قبلي افزوده‌اند.34 اگر فرضيه‌اي مثلا بتواند پديده‌هاي بسيار و به ظاهر بي‌ارتباط را مرتبط نموده و ميان آنها به نوعي سازگاري به وجود آورد، برتر از ساير فرضيه‌ها خواهد بود و اگر احيانا چند فرضيه‌اي از اين ويژگي برخوردار باشد، فرضيه‌اي قابل اعتمادتر است که موجودات کمتري را مفروض بگيرد، همچنانکه استره اکام مي‌گويد.
برحسب هريك از معيارهاي فوق، اگر کسي مثلا معيار «سادگي» را بپذيرد، استنتاج مذکور به استنتاج معطوف به ساده‌ترين تبيين تبديل مي‌شود. منظور از سادگي همين است که اعيان کمتر و موجودات اندکي را مفروض بگيرد. اگر کسي «عدم ابهام» را معيار قرار دهد، عنوان استنتاج مذکور به استنتاجي تغيير مي‌يابد که کمترين ابهام را داشته باشد. منظور از «عدم ابهام» آن است که بتواند به چراهاي پيرامون همديگر پاسخ داده و آنها را بي‌سرنوشت نگذارد. بنابراين، معيار «عدم ابهام»‌ با معيار «وحدت بخشي» و برخي ديگر، مي‌توانند جمع شوند. بدين ترتيب، مي‌توان گفت که اشکال تعدد معيارهاي مذکور تا اندازه‌اي رفع گرديده است.
اما همانگونه كه درباب تبيين اتفاق نظر وجود نداشت، راجع به چيستي برتري و معيارهاي آن نيز وحدت نظر وجود ندارد. از اين رو، افرادي که از سادگي معيار براي بهتر بودن تبيين جانبداري نمود‌ه‌اند، مانند اليوت سابر (Eliott Sober)35، مورد انتقاد واقع شده‌اند. زيرا اين معيار، نه تنها ساده نيست، كه ابهام آن بيشتر از «تبيين بهتر» است. يكي ديگر از معيارها، معيار استعجالي نبودن است. به راستي چه وقت مي‌توان گفت معياري استعجالي و موردي است يا استعجالي نيست؟ آيا راهي براي شناخت فرضيه‌هاي موردي وجود دارد؟ يا چنانكه كارل همپل مي‌گويد، هيچ راهي براي شناخت آن وجود ندارد.36 بنابراين، در اين بحث نيز با دو مشکل مواجه خواهيم بود: عدم اتفاق نظر در چيستي معيارهاي فوق و عدم کارآئي اين معيارها.
نسبت به مشکل اول ظاهرا توضيح نداده‌اند. اما معمولا چيستي آن را به شهود متعارف انسان وا‌گذاشته‌اند. چون نوعا مي‌دانيم که سادگي چيست. بنابراين نيازي نديده‌اند تا معيارهاي براي خود سادگي ارائه دارند. اما در مورد مشکل دوم، معمولا ادعا نکرده‌اند که يک معيار کارآئي کلي دارد به نحوي که با هيچ موارد نقضي مواجه نمي‌شود؛ بلکه نوعا چند معيار را به نحو طولي ذکر کرده‌اند. همچنانکه ترديد نداريم که سازگاري و عدم تناقض از اهميت زيادي برخوردار است، آنچنانکه آن را «ام العلوم»‌ دانسته‌اند37 و لکن کاربست آن در تمام علوم بخصوص علوم تجربي کاري است دشوار. لذا اين معيار به تنهايي نمي‌تواند همواره نظريه‌اي را بر نظريه‌اي ديگر يا تبييني را بر تبيين ديگر رجحان بخشد، مگر با تقلاهاي فراوان. بدين ترتيب، شايد آنان مدعي شوند که در استنتاج همواره ضرورت دارد از ترکيب چند معيار استفاده شود، همچنانکه معمولا چند معيار را ذکر نموده‌اند.
از آنچه گفته شد به دست مي‌آيد که مدعاي شيوه استنتاجي مذکور، به نحوي با برهان ارتباط دارد اما اين سخن بدان معنا نيست که نتيجه آن همواره ضروري و حتمي خواهد بود، آنچنانکه برهان هم نيست. زيرا موضوع آن امور تجربي است و کشف رابطه عليت در آن عرصه به آساني ميسر نيست. به تعبيري ديگر، چون مواد آن از بديهيات نيست، لاجرم به نحوي بايد به بديهيات بازگردد و اين کاري است که البته دشوار مي‌باشد.
اما مشکل دوم اين شيوه، مشکل در توجيه است که به دلايل اثبات آن بازمي‌گردد. مدافعان اين شيوه از استنتاج به دلايل گوناگوني توسل جسته‌اند. از جمله اين دلايل، تأمين رئاليسم متافيزيکي، معرفتي و علمي است. ائده اصلي رئاليسم متافيزيکي آن است که اشيائي مستقل از ما و فکر و نظر ما وجود دارند اما رئاليسم معرفتي گوياي آن است که ما به وجود چنين موجوداتي مي‌توانيم معرفت حاصل نماييم. رئاليسم علمي مدعي آن است که علم مي‌تواند روايت درستي از جهان و موجودات در آن ارائه نمايد.

استنتاج معطوف به بهترين تبيين و رئاليسم متافيزيکي
وجود عالم خارج و به تعبير ديگر، رئاليسم متافيزيکي، به نظر برخي از فيلسوفان بديهي و بي‌نياز از استدلال است اما آناني که آن را بديهي نمي‌دانند، تلاش‌هاي براي اثبات آن صورت داده‌‌اند.
در اين ارتباط، چالشهايي که فراروي فيلسوفان قرار دارند، عبارتند از فرضيه ائدآليستي بارکلي (Berkeleyan idealist hypothesis)، فرضيه توهم (hallucination hypothesis)، مغز در خمره و ديوي فريب کار دکارت.38 براساس اين فرضيه‌ها، نه جهاني وجود دارد و نه اشياء متعارفي که ما با آنها سروکار داريم، بلكه مثلا شيطان فريبكاري ما را وامي‌دارد تا فكر ‌كنيم كه چنين جهان و موجوداتي وجود دارد يا انديشمند برتري اين تجارب حسي را در ما ايجاد مي‌كند به نحوي که خيال مي‌کنيم چنين جهاني وجود دارد و يا اينکه احيانا دچار توهم شده‌ايم.
اما مدافعان اين نوع استنتاج جهت مردود دانستن فرضيه‌هاي رقيب و اثبات صدق تفسير خودشان که برحسب آن، جهاني مستقل از آدمي و انديشه او وجود دارد، به استنتاج معطوف به بهترين تبيين متوسل مي‌شوند كه مدعي است چون تبيين مذکور نسبت به رقبايش تبيين بهتر است، احتمال صدق آن افزون‌تر است. بنابراين، عالمي وجود دارد که در ما أثر مي‌گذارد و ما مدام از آ‌ن تأثير مي‌پذيريم. اين تأثير و تأثر هيچ تفسير مورد قبولي برنمي‌تابد مگر اينکه جهان بيرون از انسان وجود داشته باشد.

استنتاج معطوف به بهترين تبيين و رئاليسم معرفتي
مشکل دوم در مورد جهان خارج، معرفت ما به آن است، يعني حال که جهان خارج وجود دارد، آيا مي‌توانيم از آن معرفتي حاصل نماييم يا نمي‌توانيم. در اين ارتباط سه ديدگاه کلي وجود دارد: منکر هرنوع معرفت، معتقد به اينکه به هرچيزي معرفت داريم و ديدگاه حدوسط ميان آن دو. برحسب ديدگاه سوم که موضوع نوع رئاليست‌ها مي‌باشد، ترديدي نداريم که به بسياري از امور معرفت داريم و چيزهايي نيز وجود دارند که ما به آنها معرفت نداريم.39 آنان براي تثبيت ديدگاه خود، تلاشهاي بسياري صورت داده‌اند. برخي از فيلسوفان در توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج و کشف راز واقع‌نمايي آنها به دليل اينکه معتقداند راه توجيه برهاني آنها امکان پذير نيست، به اين شيوه متوسل شده‌اند.
از آنجا که آنان معتقداند چنين باورهايي، باورهاي مبناي مي‌باشند، در توجيه خود به ناچار بايد خود کفا باشند. حال اگر باورهاي مبناي ديگر وجود ندارند، چگونه مي‌توان باورهاي فوق را توجيه نمود؟
اگر کسي انسجام گرا باشد، به راحتي مي‌تواند به هماهنگي و سازگاري (همان تفسير رايج آن) يعني رابطه دروني آنها متوسل شود. اما اگر کسي مبناگرا باشد، چگونه مي‌تواند به پرسش فوق پاسخ دهد؟ از اين رو، به نظر مي‌رسد معرفت شناساني در توجيه باورهاي حسي و تجربي دچار مشکل هستند که به نحوي مبناگرا ‌باشند. به همين دليل است که در طول عمر اندک اين شيوه استنتاج، نوعا مبناگراها از آن استفاده نموده‌اند، مثل راسل40، موزر و ديگران. از جمله افرادي که به آن در توجيه گزاره‌هاي مذکور استناد کرده، موزر است.
وي در توجيه باورها يا گزاره‌هاي حسي و تجربي به مبناي غير گزاره‌اي (non – proposional) اعتقاد دارد و اين مبنا در واقع همان تجربه حسي انسان است. به نظر او، باورهاي پايه و غيرپايه هردو داراي دليل هستند اما هيچکدام نمي‌تواند مبناي نهايي براي استنتاج واقع شوند، بلکه آنچه مي‌تواند مبنا قرار گيرد، تجارب ما هستند. اين تجارب هرچند همانند تمام باورها، دليل دارند اما تفاوت ميان آنها در اين است که باورها (اعم از باورهاي پايه و غيرپايه) ادله معرفتي دارند (قبلا به اين تمايز اشاره شد) و لکن اين تجارب ادله غيرمعرفتي يعني ادله تبييني دارند، نه ادله معرفتي تا موجب تسلسل يا دور گردد.
حال ممکن است اين پرسش به وجود آيد که چنين تجربه‌اي غيرگزاره‌اي چگونه مي‌تواند مبنا واقع شود؟ وي معتقد است كه چون محتواهاي اين تجارب بديهي‌اند، وجود آنها مسلم است. زيرا انسان همواره به محتواهاي تجربه خودش آگاهي و علم دارد. پس وجود آنها براي ما بديهي هستند و نيازي به اثبات آنها نيست. اما اگر گفته شود كه هر تجربه‌اي مي‌تواند تفسيرهاي مختلفي داشته باشد؛ هم مي‌توان آن را تفسير رئاليستي نمود و هم تفسير ائده‌آليستي و حتي خيالي و وهمي. حال چگونه مي‌توان تجارب غيرگزاره‌اي را مبنا قرار داد و وهمي بودن آن را برطرف نمود؟
موزر معتقد است دليل اين امر، كه تجربه‌اي واقعي است، تبيين است.41 با پاسخ به اينکه تجربه مذکور نتيجه تأثير موجود خارجي است که با پديده تجربي من تناسب دارد، بهتر مي‌توان رويدادهاي ديگر را فهم نمود و به آنها معنا بخشيد. به عبارت ديگر، وقتي از چرايي چنين تجربه‌اي پرسيده شود و مجموعه رويدادهاي ديگر را در کنارهم قرار دهيم، ما را به اين امر رهنمون مي‌شود که تجربه مذکور، وهم و خيال نيست. چنين توجيهي، علاو بر تأمين صدق تجربه مذکور، با رئاليسم روانشناختي ما نيز سازگار است.
اما تجربه مذکور، علاوه بر فرضيه توهم و خيال، که موزر به نحوي کوشيد آنها را برطرف سازد، با مشکلات ديگري نيز مواجه است، مثل احتمال خطاي گفتاري (اگر معرفت ما از آن طريق باشد) و خطاي چاپي (اگر منبع ما مثلا خواندني باشد) و احتمالات مشابه آن. اينگونه احتمالات را چگونه مي‌توان مرتفع نمود؟ گلبرت هارمن (Gilbert Harman)در پاسخ به همين احتمالات به شيوه استنتاج معطوف به بهترين تبيين متوسل شده است.
وي در مثالي از ما مي‌خواهد فرض کنيم که:
در تابلوي اعلانات بخش فلسفه اطلاعيه‌اي است مبني بر ا ينکه :«مثلا آقاي x امشب در دانشکده y، سخنراني دارد». فرض کنيد که اين امر مي‌تواند اين باور من را که آقاي x امشب در دانشکده y سخنراني خواهد کرد، توجيه مي‌کند. فرضا من از اين بارو، نتيجه مي‌‌گيرم که آقاي x امشب در يک مکاني سخنراني خواهد نمود. اين باور من موجه است. حال فرض کنيد که قرار سخنراني فوق چندين هفته قبل لغو شده است اما من آن را نمي‌دانستم و به ذهن کسي هم نرسيده است تا اطلاعيه فوق را از روي تابلوي اعلانات بردارد. بنابراين، اين باور من که آقاي x در دانشکده y سخنراني خواهد داشت، کاذب است. در نتيجه، من معرفت ندارم که آقاي x امشب در مکاني سخنراني خواهد کرد، حتي در صورتي که فرض کنيد من از باب اتفاق حق بجانب باشم (چون آقاي x پذيرفته است که در مکان z سخنراني نمايد)، زيرا ربط صدق و توجيه تأمين نشده است. به تعبيري ديگر، آنچه صادق است، دليل ندارد که سخنراني در مکان z باشد و آنچه توجيه دارد، که سخنراني در مکان y باشد، صادق نيست.42
او در ادامه از ما مي‌خواهد باوري را مدنظر قرار دهيم که از طريق مرجعيت منابعي يا تجارب ذهني حاصل شده است. باوري که از طريق مرجعيت حاصل شده، يا آن را از فرد متخصص شنيده‌ام يا در منابعي خوانده‌ام، باوري که از طريق اين منابع به دست آورده‌ام،‌ علاوه بر صدق، بايد به گونه‌اي باشد که احتمال لغزش کلامي يا خطاي چاپي هم نداشته باشد. اگر مثلاً از باب اتفاق به گونه‌اي چاپ شده است که خطاي چاپي آن گويايي همان چيزي است که مقصود من بود، بازهم معرفت نخواهم داشت، يا آن مرجع اطلاعات مي‌خواست مطلب ديگري بگويد اما بنا بر لغزش کلامي سخني گفت که من از آن چيزي فهميدم که درست است با اينکه مقصودش نبود، بازهم معرفت ندارم.
بنابراين، اگر کسي به تحليل سه جزئي معرفت اعتقاد داشته باشد، ناگزير است که هم شرط صدق را تأمين نمايد و هم شرط توجيه را. با وجود احتمالات فوق، اين شروط تحصيل شدني نيستند مگر اينکه به استنتاج معطوف به بهترين تبيين متوسل شويم. اما اگر دست مان از چنين روشي کوتاه باشد، به هيچ عنوان نمي‌توان درستي و صدق چنين باوري را توجيه نمود.43 بدين ترتيب، روش فوق مي‌تواند احتمالات مذکور را مرتفع ساخته، شروط صدق و توجيه را فراهم سازد.
اين نقض‌ها مشابه نقض‌هايي است که از سوي گتيه مطرح گرديد. در آنجا وي مواردي را مطرح مي‌کند که هم باور است و هم صادق است و هم توجيه دارد، مثل موارد فوق. اما توجيه ناظر به باوري است که صادق نيست و باوري که صادق است، توجيه ندارد. طرح اين مشکل، که مناقشات بسياري را برانگيخت و به حل نهايي نرسيده است، گوياي مسأله ديگري هم هست و آن اينکه مي‌توان مواردي را يافت که در آن تفکيک ميان صدق و توجيه صورت گرفته است، يعني ممکن است باورهايي را بيابيم که توجيه دارند اما کاذب‌اند،‌ مثل مثال فو ق. از همين رو، امروزه وجود باورهاي کاذب موجه، در معرفت شناسي معاصر پذيرفته شده است.
به نظر مي‌رسد حل اين مشکل زماني ممکن خواهد بود که علت و زمينه به وجود آمدن آن را بدانيم و اين زمينه (يا دست کم، يکي از مهم‌ترين آنها) روي آوردن به توجيه استقرائي يا توجيهات مشابه آن، بوده است. اما اگر بتوانيم راهي بيابيم که مشکل استقراء را نداشته باشد، موارد نقضي مذکور مرتفع خواهند شد و اين راه بي‌ترديد، برهان خواهد بود. براساس برهان (واجد شرايط)، معمولا نمي‌توان مواردي را يافت که توجيه داشته باشند اما صادق نباشند، مگر در علوم پسيني، آنهم نه بدان دليل که نقصي در برهان است، بلکه بدان جهت که برهان در امور تجربي به آساني امکان پذير نيست. لذا فرموده‌‌اند که:
اثبات اينکه علت مؤثر در پيدايش پديده‌ همان عوامل شناخته شده در محيط آزمايشگاهي است و هيچ عامل نامحسوس و ناشناختة ديگري وجود ندارد، بسيار مشکل است. و مشکلتر از آن، اثبات عامل انحصاري و جانشنين ناپذير است، زيرا همواره چنين احتمالي وجود دارد که در شرايط ديگري پديده مورد نظر به وسيله عوامل ديگري تحقق يابد، چنانکه اکتشافات تازه به تازه علوم فيزيک و شيمي چنين احتمالي را تأييد مي‌کند. و به همين جهت است که نتايج تجربه هيچگاه ارزش بديهيات را نخواهد داشت، بلکه اساسا يقين مضاف (اعتقاد جزمي که خلاف آن محال باشد) را نيز به بار نمي‌آورد.44
اما اگر بتوان علوم تجربي را به گونه‌اي توجيه نمود که قريب به برهان باشد، مي‌توان مدعي شد که وجود باور کاذب موجه هم بسيار اندک خواهد بود، آنچنانکه قابل طرح نخواهد بود. به تعبير ديگر، اگر قرائن و شواهد کافي داشته باشيم که ميان دو موجود مادي گونه‌اي رابطه علي و معلولي وجود دارد، مي‌توان نشان داد که اگر باوري توجيه داشته باشد، لزوما صادق خواهد بود. شايد منظور کساني که در پاسخ به مشکل گتيه به رابطه علي تمسک نموده‌اند، همين باشد.
اما آنچه در خصوص نحوه استفاده موزر از شيوه استنتاج معطوف به بهترين تبيين بر‌مي‌آيد، آشکار است که وي تبيين را به تعليل فرومي‌کاهد و به نحوي از قاعده سنخيت ميان علت و معلول، که در ميان فيلسوفان از شهرت بسياري برخوردار است، استفاده مي‌برد. اگر چنين امري اثبات شود، مي‌توان نتيجه گرفت که علتي متناسب با تجربه حسي من در بيرون از من وجود دارد. 45 بنابراين، شناخت من از واقع همانگونه خواهد بود که واقع هست، يعني تفسير مطابقي صدق.
حال ممکن است کسي پرسشي را نسبت به نحوه معرفت ما مطرح نمايد، بدين معنا که وي بپذيرد معرفت (يعني باور صادق موجه) داريم اما آيا اين را نيز مي‌دانيم که چنين معرفتي داريم يا نه؟ تفاوت اين بحث با بحث قبلي در آن است که در آنجا مي‌خواستيم باور را توجيه نماييم اما در اين بحث درپي آن هستيم تا توجيه معرفت را بدانيم، نه توجيه باور را. از آنجا که اين بحث همان بحث توجيه، که در آن ديدگاه‌هاي مبناگرايي و انسجام گرايي مطرح است، نيست؛ بلکه بحثي است راجع به توجيه اصل معرفت، به آن »فراتوجيه» اطلاق نموده‌اند. تفاسير ارائه شده و پاسخ‌هايي که به پرسش فوق داده شده‌اند، مسأله را وضوح بيشتري مي‌بخشد. اينک به طرح همين بحث مي‌پردازيم.

استنتاج معطوف به بهترين تبيين به عنوان معيار ارزيابي
يكي از دلايل اين شيوه، تأمين مسأله‌اي است با عنوان «مسأله معيار» (The Problem of the Criterion)، مخصوصا معيار گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج. به تعبير ديگر، همه مي‌دانيم که معرفتي از عالم خارج داريم اما آيا نحوه اين معرفت را نيز مي‌دانيم يا نه. بخصوص وقتي از نخستين معرفت ما نسبت به عالم خارج پرسيده شود: آيا معرفت مذکور ابتدا با موارد جزئي آغاز مي‌شود يا با روش کلي؟ نخستين طراح اين مسأله، يعني پيرهون در باره نزاع خود با رواقيان و تأييد ديدگاهش مبني بر تعليق حکم، مي‌گويد:
حال آنان اين مباحث را يا سزاوار قضاوت و داوري مي‌دانند يا نمي‌دانند؛ اگر بگويند كه سزاوار قضاوت نيست، في‌الفور همان خصوصيت امتناع از حكم نمودن را پذيرفته‌اند، در حالي كه اگر بپذيرند كه سزاوار قضاوت است، از آنها مي‌خواهيم بگويند كه بدين ترتيب، خودِ اين سخن قضاوت شده است يا نه، زيرا معيار پذيرفته شده و معرفتي در اختيار نداريم بلكه كماكان به دنبال اين هستيم كه آيا معياري وجود دارد يانه. علاوه براين، براي قضاوت نمودن درباره مباحث مطرح شده درباب معيار، مي‌بايست معيار پذيرفته شده‌اي در اختيار ما باشد تا بدين وسيله دربارة اين مباحث داوري نماييم؛ براي داشتن معيار پذيرفته شده‌، مي‌بايست نخست درباره مباحث درباب معيار، داوري نمود....و بدين ترتيب، آنها را به تسلسل مي‌كشانيم.46
حال آيا مفري براي بيرون رفت از اين معضل وجود دارد يا نه؟ و اگر وجود ندارد، آيا مي‌بايست آنگونه که پيرهون مي‌گفت بايد قانع بود و از داوري امتناع کرد يا آنگونه که چي‌زوم مي‌گويد بايد تن به شکاکيت داد؟
موزر در پاسخ به اين سؤال كه آيا راه بيرون رفتي براي اين مشكل وجود دارد يا نه، مدعي مي‌شود كه چنين راهي وجود دارد.47 راه حلي كه او ارائه مي‌دارد، نظري است که وي آن را «جزئي‌گرايي تبييني» (explanatory particulrism) مي‌نامد و اين ديدگاه که از استنتاج معطوف به بهترين تبيين سود مي‌جويد، در مقابل دو ديدگاه ديگر كه چي‌زوم آنها را «روش‌گرايي» (methodism) و «جزئي‌گرايي» (partiularism) ‌ مي‌نامد.48
روش گرايان براين باوراند که آغاز معرفت، به طور عموم، و توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج، بخصوص، با معياري و داشتن روشي آغاز مي‌شود اما جزئي گرايان به عکس آن باور دارند. به گفته چي‌زوم، جان لاک و عموم تجربه گرايان چون معتقد بودند براي توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج روشي در اختيار دارند که تجربه باشد، روش گرا هستند اما افرادي چون توماس ريد که توجيه گزاره‌هاي مذکور را با موارد جزئي آغاز مي‌کرد، جزئي گرا مي‌باشند. بنابر نظر چي‌زوم، اگر کسي به يکي از دو ديدگاه فوق باور نداشته باشد، بايد به شکاکيت تن دهد و بپذيرد که توجيه گزاره‌هاي مربوط به عالم خارج امکان پذير نيست، چون داشتن معيار متوقف بر موارد جزئي است و موارد جزئي متوقف بر داشتن معياري قبل از آن و از آنجا که هيچکدام ممکن نيست، پس بايد به شکاکيت تن داد.49
اما جزئي‌گرايي تبييني بر اين باور است كه، از سويي، ما شهودهاي معرفتي قابل تجديد نظر و موقتي به وجود معرفت در مورد عالم خارج داريم. تجربه‌ حسي که به ما دست مي‌دهد، مؤيد همين امر است. از سوي ديگر، اصولي هم داريم که هرچند اصول قطعي و حتمي نيستند، اما با موارد جزئي معرفت مي‌توانند تعامل و رابطه متقابل داشته باشند، به نحوي که وظيفه معرفت شناسي بررسي تعامل و داد آن دو و استنتاج علت صدق اين اصول و موارد جزئي است. از ديد موزر، كار معرفت شناس داوري ميان اصول معرفتي و احكام مورد نظر است. به اين معنا که گاه مي‌بايست در پرتو أصول معرفتي در احكام مذكور تجديد نظر كند و گاه در پرتو احكام جديد، أصول معرفتي مذكور را مورد بررسي مجدد قرار دهد. لذا مي‌توان گفت كه احكام ما در مورد مصاديق معرفت با أصول معرفتي داد و ستد متقابل دارند. اين تعامل متقابل أصول و شهودهاي موقتي، نوعي تعادل بازتابي را به وجود مي‌آورد كه به تبيين حد اکثري آنها مي‌انجامد. نتيجه اين كار، به حد اكثر رساندن انسجام ميان احكام و أصول است و اين انسجام تبييني حداكثري مي‌تواند نظريه‌اي معرفتي را توجيه نمايد. از اين رو، به آن «تعادل بازتابي»‌ (reflective equilibrium) نيز گفته‌اند که اصالتا در اخلاق از آن استفاده شده است و موزر آن را «تبيين‌گرايي گسترده» نيز ناميده است.50
موزر مدعي است که ما در توجيه معرفت مربوط به عالم خارج، از آغاز معرفت قطعي و دائمي در اختيار نداريم، بلكه آن چه داريم، مؤقتي و غيرقطعي است برخلاف آنچه روش گرايان و جزئي گرايان مدعي بودند. اين معرفت‌هاي غيرقطعي ما دو دسته هستند؛ گروهي أصول معرفتي‌اند و گروهي ديگر، موارد جزئي معرفت هستند. معرفت ما به اينکه معرفت داريم، زاده هيچ يك از آنها به تنهايي نيست، بلكه محصول هماهنگي و انسجام هردوي آنها است. لذا وقتي مجموع اصول و موارد جزئي را در کنارهم قرار مي‌دهيم، مي‌بينيم که آنها باهم تعامل دارند و اين تعامل امکان آن را به ما مي‌دهد که به معرفتي جديد دست مي‌يابيم و اين مي‌تواند خود ترجيح عقلاني براي روش فوق به حساب آيد.51
بنابراين، باپذيرش اين ديدگاه، مي‌توان مدعي شد که نه روش گرايي (که مدعي اصول آغازين است) درست است و نه جزئي‌ گرايي (که منکر اصول آغازين است)، بلکه ترکيب از اين دو ديدگاه درست است که برآيند استنتاج معطوف به بهترين تبيين است و اين همان موضع موزر و افرادي همانند وي در اين بحث است.
نتيجه‌اي که از اين بحث به دست مي‌آيد آن است که استنتاج معطوف به بهترين تبيين مي‌تواند فرضيه‌هاي مطرح از سوي شکاکان را طرد نموده، اثبات نمايد جهاني بيرون از آدمي وجود دارد و ما في‌الجمله مي‌توانيم معرفت‌هايي از آن به دست آ‌وريم و اين را نيز مي‌دانيم که معرفت ما معرفت حقيقي است، نه توهم و خيال. زيرا معياري در اختيار داريم که بدان وسيله مي‌توانيم معرفت‌هاي مذکور را مورد ارزيابي قرار دهيم.52 از جمله دلايل شيوه مورد بحث، توسل به کارآئي علمي آن است که اينک بجاست نگاهي اجمالي به آن داشته باشيم.

رئاليسم علمي
رئاليسم علمي بر آن است که علم (science) مي‌تواند چنان تصويري از جهان ارائه نمايد که در واقع هست. بنابراين، زبان علم زبان واقع است. پيش فرض اين نوع رئاليسم، همانند رئاليسم معرفتي، وجود موضوعات علمي مستقل از ديدگاه‌ها، اعمال و نظرات ما و توانائي علم در کشف ساختار آن است. لذا واقع گرايي مستلزم مفهومي از صدق و حقيقت است.
اين ديدگاه رقباي جدي دارد که برخي از آنها عبارتند از:
1. ابزار گرايي : ابزار گرايي (instrumentalism) معتقد است که از نظر علمي، موضوعات معرفت علمي ابزاري براي اهداف گوناگون انسان است و به همين دليل است که قابليت اعتماد را بيش از صدق ارج مي‌نهد.53
2. ساخت گرايي: ساخت گرايي (constructivism) باور دارد که معرفت علمي ساخته و پرداخته اجتماع است و حقيقت معلول آن مي‌‌باشد.
3. قرارداد گرايي: قرارداد گرايي (conventionalism) معتقد است که حقايق علمي نهايتا به قرار داد انسان منتهي مي‌شود.54
تمام ديدگاه‌هاي فوق به نوعي با واقع گرايي و نگاه رئاليستي به علم مخالفت دارند اما مهم‌ترين نقدها از سوي آناني ارائه گرديد که امروزه به آنتي رئاليست (anti - realism) معروفند. اين نحله، خود، انگيزه و دلايل متفاوتي دارند و تنها قدر مشترک آنها، عدم پذيرش استنتاج معطوف به بهترين تبيين است. به هرحال، رئاليست‌ها عمدتا به دلايل فوق متوسل شده، سعي نموده‌اند استنتاج مذکور را موجه و معقول نمايند. بنابر نظر آنان، تفسير واقع‌گرايانه از علم در صورتي قابل تحصيل است که به استنتاج معطوف به بهترين تبيين متوسل شويم اما اگر کسي چنين روشي را نپذيرد، نمي‌تواند مدعي آن باشد که علم تصوير واقع بينانه از جهان ارائه مي‌نمايد (يعني نفسير مطابقي از صدق). اما اين رويکرد با نقد جدي مواجه است.
يکي از منتقدان اين شيوه، فاين است. وي دو نقد مهم بر رهيافت فرضيه‌اي دارد. نخست، فاين مدعي است که اين رهيافت مصادره به مطلوب است. نزاع ميان آنتي رئاليست‌هاي تجربي مسلک و رئاليست‌ها، درباره آن است که آيا قدرت تبيين گرايي يک نظريه مي‌تواند دعاوي مربوط به امور نامشهود را تفسير نمايد يا نمي‌تواند.55 در حالي رئاليست‌ها براي تأييد همين نظريه، به خود آن متوسل مي‌شوند.
نقد دوم فاين آن است که چون توجيه پيشيني (a priori) اين رهيافت امکان ندارد، توجيه آن ناگزير به نحوي پسين (a posteriori) خواهد بود و اين با قانون فلسفي که مي‌گويد توجيه روشها در قلمرو پژوهش بايد به کمک روشي صورت گيرد که توجيه شده باشد تا دور يا تسلسل لازم نيايد، يعني به نحو پيشين، ناسازگار است.56
هردو نقد وي از جهاتي قابل بررسي است. نخست، اگر تبيين به تعليل فروکاسته شود، آيا بازهم نيازي به توجيه دارد و اگر دارد، آيا مي‌توان آن را توجيه نمود؟ اگر بازهم پاسخ مثبت باشد، آيا توجيه آن پسيني است يا پشيني؟ زيرا در صورتي که نياز به توجيه داشته باشد و توجيه آن متوقف بر دلايل فوق باشد، بي‌گمان هم مصادره به مطلوب است و غيرقابل قبول.
آنچه از سخنان رئاليست‌ها به دست مي‌آيد، اين است که آنان براي توجيه آن معمولا به دلايل فوق متوسل شده‌اند، همچنانکه به مواردي از آن اشاره گرديد، هرچند برخي به بداهت و شهودي بودن آن نيز متوسل شده‌اند.57 اما با توجه به مطالب قبل، مي‌توان مدعي‌ شد که استنتاج مذکور دليل پسيني نمي‌خواهد يا شايد هم ممتنع الاستدلال است (آنچنانکه بديهيات اوليه ممتنع الاستدلال هستند). استناد به کاربردهاي آن (آنچنانکه به برخي از آنها اشاره گرديد)، به منظور کاستن از صعوبت آن است، نه اينکه بخواهند از همين طريق آن را اثبات نمايند و اگر چنين باشد، بي‌گمان اشکال فوق وارد خواهد بود. و لکن در صورتي که تبيين به تعليل فروکاسته شود، چاره‌اي نيست جز اينکه آن را به هر طريق ممکن بديهي بدانيم58، به نحوي که استدلال بر آن اگر به منظور اثبات صورت گيرد، مصادره به مطلوب خواهد بود. بنابراين، در مسأله توجيه (که سومين بحث اين مقاله بود)، مي‌توان به اين نتيجه رسيد که توجيه آن، آنهم توجيه پسيني نه تنها ضرورت ندارد که امکان پذير هم نيست.
شايد منظور اين ديدگاه، که قانونيت و مشروعيت اين روش مسلم است، آنچه مي‌تواند مورد بحث باشد، کارآئي و کارآمدي آن است که به مباني معرفتي مورد قبول فرد وابسته است59 همين باشد. زيرا قانون علي نوعا پذيرفته شده است مگر در تعيين مصداق آن که البته مي‌تواند مورد بحث باشد و به تعبير نويسنده فوق، به ديدگاه‌هاي معرفتي فرد وابسته است که کشف قانون علي در امور تجربي را در توان آدمي بداند يا نه.

نظرها پیرامون این مقاله:

نظر شما در مورد این مقاله:
نام و فامیل:  
نظر: